ماجراهای جی جی و مامان جون






























ماجراهای جی جی و مامان جون

ماجراهای جی جی و مامان جون

گوگه=گوجه

ادوده=عجوزه

امی=امیر {باباش}

عباسی={عباس}بابایی

دو=دوغ

شیشی=شیشه شیر

آبازی=حموم

مسه=پسته

مسنی=بستنی

آکی=اکی

سائوسائو=نام ارتشی که باباش میدونه

پیس پیس=اسپری

چش=چشم

بخشید=ببخشید

ماسه=باشه

ایی=علی{دایی}

سیبیس=گوجه

نیشخندنیشخندنیشخند

نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد 1392ساعت 20:42 توسط مهدیه| |

تو این سال تو همراه مامانو بابا رفتی اراک بای بای

چشم راستت از بچگی قی میکرد همش ازش عفونت میومد گریهگریه

من خیلی ناراحت بودم ناراحت

تا اینکه رفتیم اراک سر راه یه سر به امامزاده محمد عابد زدیم اوه

از اون روز تا حالا دیگه چشت قی نکرد خوبه خوب شدی خدارو شکر اینم عکستنیشخندزبان

 

نوشته شده در شنبه 11 خرداد 1392ساعت 17:22 توسط مهدیه| |

روز٢٦ فروردین تولد مائده تو همراه ماماسو باباس عکس انداختی لبخند

اون موقع تو خیلی کوجیک بودی اینم عکست جی جینیشخندقهقهه

نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد 1392ساعت 14:54 توسط مهدیه| |

الهی فداتقلبماچ

 تولد ١ سالگیتو خونه مامان اینا گرفتیم هورا

فقط خودمون بودیم با مامانی اینا ایشاالله سال دیگه همه هستننیشخند

نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد 1392ساعت 13:28 توسط مهدیه| |

روز ١١ عید بود که تو حالت بد شدناراحت

ناراحت اینقد بد بود که کارت به بیمارستان(بهرامی) کشیدگریه

٢روز با مامان اونجا بستری شدی دل شکسته

الهی مامانت مریض شه تو نشی خیلی بد بودخجالت

 توهم مثل بچهای دیگه اونجا اسهال استفراغ داشتیاوه

نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد 1392ساعت 13:17 توسط مهدیه| |

ه شنبه من با خاله رویا رفته بودیم بیرون برای نی نیش لباس بخریمهورا

تو رو گذاشته بودم خونه مامانی،

وقتی امدم خونه گشنم بود شیرینی از فریزر در اوردم گذاشتم ماکروفر تا گرم شه

اما زیاد داغ شده بود،

تو هم شکمو انگشتتو زدی وسط شهد شیرینی اونوقط دستت سوختگریه

یه تاول گنده روی انگشت اشاره دسته چپت زد،آخ

آخه عزیز من چرا شیطونی،به قول خودت فوضوخجالت

نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد 1392ساعت 12:58 توسط مهدیه| |

امسال وقتی به قول خودت امی دره خونه رو باز کرد برای مامان یه شاخه گل گرفته بودقلب،

داد به مامان اما تو با دادو فریاد از مامان گرفتیش.نیشخند

بعدش میگفتی: امی امی جی جی جی جی.دل شکسته

آخه بابا یادش رفته بود یه خانم کوچولو هم دارهعصبانی

مامانی از طرف بابا ازت معذرت میخواد ببخشیدهورا

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد 1392ساعت 12:55 توسط مهدیه| |

باباامیر{آناسی}  ماچ

 مامان{جی جی}  قلب

 بابا عباس{عسل}  فرشته

 مامانی{عجوزه} مشغول تلفن

  دایی علی{یه یه} خوشمزه

   خاله لیلا{هستی خانم} خنده

   خاله الهام{.....}نمیشه گفتناراحت

نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد 1392ساعت 12:43 توسط مهدیه| |

سلام مامانی شما ٢١/٥/٩٠ بدنیا امدی.گریه

وقتی که مامانی رفت بیمارستان یه روز طول کشید تا تو بدنیا امدی تعجب

ساعت ٧شب به قول بابا جی جی بدنیا امد.نیشخند

اما مامانی خیلی اذیت شد تا تو رو بدنیا اورد.ناراحت

 

نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد 1392ساعت 12:39 توسط مهدیه| |

مامان میخواست برات تاپ بخره هر سری می گفتم بعداناراحتگریه

تا اینکه یه روز صب خمیازهخواب می دیدیو خواب

قلببا صدای بلند می گفتی:تا تا اباسی خدا منو نناسی اگه منو بناسی بغه ماماس بناسیقهقهه

؛ما مانم دلش سوخت دل شکستهتو بارون شدید با مامانی رفتیم برای آناس تاپ خریدیم

مبارکت باشه عزیزمهورا

 

نوشته شده در شنبه 4 خرداد 1392ساعت 15:24 توسط مهدیه| |